تبليغاتX
barsare2rahi.f.b
 

 

عاشقان کوی تو آواره اند

باده نوشانت همه بیچاره اند

گم شده در تو ، به تو پیوسته اند

خود رها کرده ، تو را ، تا جسته اند

در خرابات آمده ، حیران شده

موج از خود رفته سرگردان شده

در خرابات آمده ، الله جوی

مست مستان و همه الله گوی

این زبان باشد زبان درد دل

حرف و واژه مانده از رویش خجل

این زبان باشد زبان آرزو

کس به گفتارش نیارد گفتگو

تا مگر تو ، واژه بارانش کنی

عشق را پیوند ایمانش کنی

 

شعر از سرکار خانم غزل تاجبخش

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط نازی  | 

 سلام بر تمامی عزیزان سال نو مبارک

شاد بودن هنر است

که به شادی تو دلهای دگر شاد شود

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط نازی  | 

آنکه هلاک من همی            خواهد و من سلامتش

هر چند کند به شاهدی          کس نکند ملامتش 

باغ تفرج است و بس          میوه نمی دهد به کس

جز به نظرنمی رسد            سیب درخت قامتش

کاش که در قیامتش              بار دگر بدیدمی

کانچه گناه او بود                من بکشم غرامتش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

دعوی مکن چیزی را که نه از تست  انکار مکن حق را که بر توست

 

در جهان گمشده ای دارم من                             که ازو هیچ نشانی پیدا نیست

همه گویند که او همره ماست                             در بر هیچکس جز ما نیست

پس او نزد یکایک رفتم                                       دیرم افسوس که با آنها نیست

حقیقت تو کجا پنهانی                                      لفظ تو هست ولی معنی نیست

یا مرا چشم بصیرت نبود                                    یا اثر از تو درین دنیا نیست

زندگی بی تو نیرزد بجوی                                  غیر زندانی جان فرسانیست

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

 

برخیز و همرهی کن با عشق دروازه های نوروز را

 

پیوندتان مبارک ای ابروباد و باران

با چشمه های سرشار با دشت و سبزه زاران

فصل جوانه ها شد ای خوشه های خورشید

زیبنده تر بتابید بر مقدم بهاران

فرخنده روزگاریست فرخنده ماه و سالیست

در این بهار سرسبز در این بهار سرشار

روئیدن شقایق یاران خجسته فالیست

این قصه بر در باغ با خون دل نوشته ست

آسان نیامدست این سرخی به گونه گل

بسیار ریشه در خاک از جان خود گذشته ست

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

 

بر حربگاه چون ره آن کاروان افتاد

شور نشور واهمه را در گمان فتاد

هر چند برتن شهدا چشم کار کرد

بر زخمهای کاری تیر و کمان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امان زمان فتاد

بی اختیار نعره هذا حسین از او

سرزد چنانکه آتش او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعه رسول

رو در مدینه کرد که یا ایها الرسول

این کشته فتاده به هامون حسین تست

وین سید دست و پا زده در خون حسین تست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره برتنش افزون حسین تست

این خشک لب فتاده و ممنوع از فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین تست

این شاه که سپاه که با خیل اشگ و آه

از این جهان زده و بیرون حسین تست

See full size imageSee full size imageSee full size imageSee full size imageSee full size imageSee full size imageSee full size image

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط نازی  | 

دل دادم وجان به او سپردم

نیکی کردم و نکو سپردم

با او عهد بستم

نشکستم و مو بمو سپردم

هرنقش که در خیالم آمد

او دیدم و او به او سپردم

با آئینه روبرو نشستم

تمثال خوشی به او سپردم

رفتم بطریق جان سپاری

این راه نگر که چو سپردم

دل رفت و ندانمش کجا رفت

ره بستم و سو بسو سپردم

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

می توان خورشید را در سینه داشت

پاکی تکرار در آیینه داشت

اضطراب دعوتی از شوق بود

لذت تفهیم را دیرینه داشت

می توان در حجم تاریک زمان

مثل خوبی حرمت دیرینه داشت

با دلی نازک تر از برگ خیال

روی انگشت عواطف پینه داشت

می توان بالاتر از بودن پرید

با جدائی ها همیشه کینه داشت

بوسه زد بر بال کفترهای باغ

لانه عشقی کنار چینه داشت

می توان مانند رازی در قفس

یادگار عشق او در سینه داشت

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط نازی  | 

ز شور عشق مرا در سرشت شور قیامت

تو ، ای که عشق نداری برو براه سلامت

قیامتی است بهرگام راه عشق و بهشتی

خنک کسی که قیامت ندید با بقیامت

کمان عشق ، حریفی کشد که باک ندارد

شود اگر هدف صد هزار تیر ملامت

هزار خوف و خطر هست گر چه در ره عشق

ولی زعشق توان یافت عز و جاه و کرامت

نبی زعشق نبی شد ، ولی زعشق ولی گشت

زعشق یافت نبوت ، زعشق جست امامت

چو عشق هست ، ترا هر چه هست در دو جهان

چرا که عشق بود اصل هردو کون تمامت

حیات عشق و مماتست عشق وعشق نشورست

نعیم عشق و جحیمست عشق و عشق قیامت

حساب عشق و کتابست عشق و عشق ترازو

صراط عشق و نجاتست عشق و عشق ندامت

وسیله عشق ولوا عشق و عشق حوض و شفاعت

درخت طوبی عشقست و عشق دار قیامت

لقای حق نبود غیر عشق پاک ز اعراض

چو عشق بود زان نمیبری تو غرامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط نازی  | 

 

پیش از این گویند کز عشقم پریشان است حال

 گر بگفتندی که مجموعم پریشان گفته اند

 دشمنی کردند با من لیکن از روی قیاس

دوستی باشد که دردم پیش درمان گفته اند

پیش از این گویند سعدی دوست می دارد تو را

بیش از آنت دوست می دارم که ایشان گفته اند

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط نازی  |